شعر

داستان کوتاه

سکسکه میکردم بند نمی آمد لیوان آبی خوردم باز یک دقیقه ای مکث کردم گفتم…

سست آدمان

با فرعون سخن گفتم همی که ای مرده ای ای آدمی گفتا نمیرم و نمیریم…

شعر

اگر که من عاشقت باشم اما 4 زن بگیرم عاشقمی؟ اگر که من  کنیزم را…

شعر

ما آزادی را ندیدیم ما زندگی را نفهمیدیم ما میخواستیم برای خودمان کسی باشیم مثل…