هر وقت وعده‌های مسئولین رو میشنوم یاد این داستان میوفتم…

پادشاهى هنگام بازگشت به قصر سربازی را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى ميداد.از او پرسید: سردت نیست؟ نگهبان گفت: چرا اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم…

پادشاه گفت: من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد…
صبح روز بعد جسد سرمازده سرباز را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:

من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پا درآورد…

تداوم تجمع اعتراضی بازنشستگان در شهرهای میهن / بازنشستگان خطاب به رئيسی: شش کلاس بی سواد گند زدی به اقتصاد

بازنشستگان در ادامه تظاهرات روزهای قبل خود امروز چهارشنبه ۲۵خرداد هم در یک اعتراض سراسری جهت احقاق خواسته‌هایشان در شهرهای اهواز، کرمانشاه، تهران ، شوش

بیشتر بخوانید