ماهیگیر

ماهیگیر
سه زندانی که در بند فرمانروای مستبدی در حبس بودند یک روز با همکاری هم موفق به فرار شدند نفر اول به جرم ترویج افکار مذهبی و مبارزه از طریق باورهای مذهبی و علت رشد نیافتن جامعه رو عمل نکردن به قوانین الهی و باید و نبایدهای دین میدانست در بند حاکم مستبد زندانی بود نفر دوم یه اقتصاد دان بود و علت بدبختی مردم رو فساد حاکم و تقسیم ناعادلانه ثروت میدانست و سومی نویسنده و شاعر بود او اگاهی نیافتن انسان بر وجود خویشتن رو علت بیچارگی عوام مردم میدانست او حتی با حاکم به مبارزه برنخواسته بود فقط قصدش چاپ کتابش برای اگاهی بخشیدن به مردم بود که توسط حاکم زندانی شده بود.اری این سه با همکاری هم موفق به فرار از زندان فرمانروای مستبد شدند مسافت طولانی رو بدون اینکه با هم حرفی بزنند پیمودند که مرد مذهبی رو به ان دو کرد و گفت همه اش به لطف خدا بود که موفق به فرار شدیم ناگه مرد اقتصاددان جواب او رو داد و گفت اگه پولی که من به زندانبان نمیدادم نبود فراری در کار نبود .مرد نویسنده گفت این حرفا چیه مهم اینه که حالا ازادیم و موفق به فرار شدیم و اگه خواست خودمان برای فرار نبود خدا هم هرگز کمکمان نمی کرد مرد مذهبی گفت کافر تو ساکت شو ، نویسنده گفت من که چیزی نگفتم و دیگه صحبت نکرد و همین طور بحث بین مرد مذهبی و اقتصاددان ادامه یافت تا اینکه مرد مذهبی گفت من دیگه بقیه راه رو با شما نمیام و تنها میرم شما خدا رو فراموش کردید و رفت و به راهش ادامه داد اقتصادان رو به مرد نویسنده کرد و گفت دوست من بهتره ما هم جدا بشیم چون مسیر من با تو متفاوته و من باید هرچه زودتر به شهر برسم.بدین ترتیب هر سه از هم جداگانه راه را پیمودند مرد مذهبی رفت و رفت تا به رودخانه ای رسید ، از تکه چوب هایی که کنار رودخانه بود برای خود یه چیز شبیه قایق ساخت و سوار قایق شد و شروع به حرکت کرد در فکر روزهای بد زندان بود که ناگه قایقکی که ساخته بود از هم گسیخت، او محکم دست خود را به یکی از چوب های گسیخته گرفت و مرتب میگفت خدایا کمکم کن، ماهیگیر پیری که کمی بالاتر مشغول ماهیگیری بود به طرفش امد و او را سوار قایق خودش کرد مرد مذهبی به محض اینکه سوار قایق ماهیگیر شد گفت خدایا شکر من یقین داشتم که خدا صدای منو میشنوه.مرد اقتصاددان هم مسافتی رو پیمود تا به همان روخانه رسید او نیز به ناچار برای عبور از رودخانه قایقی با تکه چوبها ساخت و سوار به قایق به محیط اطراف نگاه میکرد که متوجه جرجر قایق شد قایق به سرعت از هم متلاشی شد و او بر روی تکه چوبی خود را به سختی جا کرد ماهگیر که نتوانسته بود تا ان ساعت از روز ماهی صید کنه مکان خود را برای صید تغییر داد که ناگه متوجه اون مرد در حال غرق شدن شد مرد وقتی که ماهیگیر رو دید گفت ای ماهیگیر اگه نجاتم بدی پول خوبی بهت میدم ماهیگیر دست خود را به طرفش دراز کرد و او را به قایق ماهیگیرییش سوار کرد به محض اینکه که مرد سوار قایق ماهیگیر شد اول پولی رو که به ماهیگیر وعده داده به او داد.مرد نویسنده خسته و بی رمق به کنار رودخانه رسید او نیز به ناچار برای عبور قایقی ساخت و به راهش ادامه داد به خروش رودخانه گوش میداد و از دیدن رود لذت میبرد که قایق که ساخته بود به صخره ای برخورد کرد و تکه تکه شد او دست خود را به صخره ای گیر داد و با خود گفت اگه شانس بیارم و زنده بمانم خوبه ،که ماهیگیر با قایقش به طرفش امد ماهیگیر به مرد نویسنده گفت من اون دو رو امروز نجات دادم حالا هم نوبت تو هست نویسنده گفت تو اون دو رو نجات دادی ماهگیر گفت اری نویسنده گفت پس اونا رو میشناسی ماهگیر گفت اری و حال امدم تو رو نجات بدم نویسنده تشکر کرد ماهگیر گفت من بر طبق ایین قبیله ام افرادی که میخواهند غرق بشوند رو نجات میدم و به نویسنده گفت دستد را از صخره جدا کن نویسنده دستش را جدا کرد و متوجه شد رودخانه اصلا عمیق نیست ماهیگیر گفت این رود حرکت و خروش درون ادمی است و عمق زیادی ندارد رودخانه یکی است اتفاق و حادثه ای که برای شما رخ داد یکی، تا این لحظه همه چیز در وحدانیت و یکانگی و شرایطی یکسان برای شما رخ داد اما دلایل انسان برای وجود و بقا خودش است که اصل وحدانیت رو از بین میبرد و این اشتباه شما انسان هاست که بودن وجود خویش را به به دلایلی مرتبط میدانید و در اینجاست که وحدانیت رو از بین میبرید البته چاره ای هم برای شما جز این نیست شما مثل من و ایین قبیله ام هر یک موظف به کاری هستید نویسنده پرسید موظف به چه کار ؟ماهیگیر گفت اثبات خویش،نویسنده گفت من دلیلی نیاوردم خب، ماهیگیر گفت میدانم تو از رهپویان راهی،و میخواهی راهت را ادامه دهی انان که دنبال دلیل و معلول هستند در اغاز راه دگر رهرو راه نیستن و رودخانه روح انان با خود به عدم میبرد چون هر انچه که از اصل وحدانیت دور افتاد به دریا عدم می افتد هرچند که من طبق ایین قبیله ام جسم هایشان را نجات میدهم ،انان دگر نه رهروان راه بلکه حاکمان بر قوانین و باید و نبایدها میشوند و سازندگان اصول و دلیل و علت و مصلحان اینده هستند که با اجرای قوانین در مکتبی خاص (چون اموخته بودند طبق اصل رودخانه همه چبز را دلیلی است) به بیراهه برندگان استعدادها و هر نبوغ و اندیشه وجود انسان ها میشوند. انان ادمی را در بند قوانین اورده و به بیراهه برندگان وجود ادمی هستن ،نویسنده گفت من به کجا میرسم ؟ ماهیگیر خندید و گفت رهرو راه خود تعیین کننده راه است نویسنده گفت خواهش میکنم ماهگیر بگو تا کتابی بنویسم برای رهروان حقیقی ، ماهیگیر خندید و گفت مگر جمله ان فیلسوف را نشنیده ای که کتابی را چه سود گرچه ادمی را فراتر از هر کتابی نبرد

از مجموعه نوشته های کتاب فریاد راستین اثر بهداد فردوس

نام مستعار

Author: iman_iranayande