شعر

چشمانم را بستند و دستم را درپشت گره زدند تا جانم را بر نیستی عدم بدانند اسلام را زنده نگه دارند و حکم را محکوم کنند
جانم تمنای در رفتن نداشت رقصی بر طناب زدم تا میدانی که نظاره گرمند ببینند که رقاصی بودم هرچند رقصیدن بلد نبود
اما به چپو راستم رقصان شدم تا رقص را در آخرین لحظه زندگیم یاد بگیرم پیچ خورردم، خوردم تا آن وقت همه جیغو داد و هورا کردند و دست زدند برایم همان که فهمیدم همه رضایت دارند دیگر همانجا ثابت ماندم
به من برخورده بود چون میخواستم تا میتوانم زیبا برقصم اما مردمم زودتر از آنچه فکر میکردم فارغ شدند و من هم نفس آخر را کشیدم…

پدرام پروانه

Author: atheist