شعر

ما آزادی را ندیدیم ما زندگی را نفهمیدیم
ما میخواستیم برای خودمان کسی باشیم مثل تحقق رویای بچگیمان خلبان شویم
دوست داشتیم زن بگیریم شوهر کنیم
با برادر خواهرانمان خوشو بکر باشیم
برای هرلحظه از آیندیمان برنامه ای در رویا داشتیم حتی میخواستیم به خارج سفر کنیم و سیاحت داشته باشیم
سیاست را در قالب انتخابات ریاست جمهوری داشته باشیم
برای تکه نانمان نقشه سهیم شدن نداشته باشیم
برای آبو برقمان خوب حمام کنیم
برای سگهای کوچه یمان تکه گوشتی کنار گذاشته باشیم
برای گربه های بالای دیوار غذا داشته باشیم
میخواستیم زن و مرد را مانند هم ببینیم مادر تو پدر من خواهر من همسر تو
یک پیت نفت برایمان در حیاط کافی بود
خواستنهایمان معلوم بود و میدانستیم چه میخواهیم
اما یک نفس حبس در سینه هم برای این خواستنها باد سردی بر روی چای لبسوز نمیشود
سرد نمیشود چون ما خواستهایمان را عمل نکردیم
ماها گندی زدیم بر چهره مان با محمد پیامبر و چاه نفتمان
نتوانستیم داشته باشیم هیچ کدام از داشته هایمان
ماها همه استاد خیال پردازی هستیم در قابوس خیالی به فکر پروازمان
پدرام پروانه

Author: atheist