داستان کوتاه

سکسکه میکردم بند نمی آمد لیوان آبی خوردم باز یک دقیقه ای مکث کردم گفتم چه خوب شد بند آمد
اما گویا قصد تمام شدن نداشت هق هق گلویم درد گرفت هی سکسکه
دست به گوشی دنیا را رصد کردم
نشانه های سکته قلبی و هزار هزار درد
سکسکه ام بند نمی آمد که نمی آمد
رجوعی بر پزشک مشهور شهر کردم گفتم حکایت ما شده سکس با سکسکه
دارویی گفت معجزه آساست
خوردمش تمامش کردم آبی هم رویش زد به مخم تاب برداشت
یک ساعت دو ساعت گذشت بند نمی آمد که نمی آمد
تلویزیون را نگاه کردم خبر داغی بود توسی بر هر رنگ چیره بود
پسران مارا یکایک حمام لیف کشیده بود
سکسکه ام بند آمد

اما به چه قیمتی؟؟؟

پدرام پروانه

Author: atheist